تبليغاتX
کسی که مثل هیچ کس نیست

کسی که مثل هیچ کس نیست

یاد من باشد تنهـــــا هستم،ماه بالای سر تنهاییست

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مهر1389ساعت 13:25  توسط بانوی بی قرار  | 

 

همین که می دانم خوبی

و زندگی ات هر روز بهتر می شود،

همین که شادمانی ات را می بینم

کافی ست.

عظمت عشق به همین لحظه های کوتاه است

نه پریدن از برج میلاد ! ! !

+ نوشته شده در  جمعه 21 خرداد1389ساعت 16:54  توسط بانوی بی قرار  | 

 

" این قسمت را با لهجه دلتنگی بخوان "

 

عجیب دلم برایت تنگ شده!

من چقدر خوشبختم که توی زندگی ام فرشته ای مثل تو حضور دارد...

یک دوست واقعی. هر بار که رفتارهای روزانه ات را مرور می کنم _ من همیشه به تو فکر می کنم _  می بینم چه قدر تو خاص هستی! خاص و دوست داشتنی.

 

 

" لطفا این قسمت را با لهجه باران بخوان "

 

چرا وقتی با تو بد صحبت می کنم، با من خوب رفتار می کنی؟ این جوری من دچار عذاب وجدان می شوم. چرا همیشه سعی می کنی من خوشحال باشم، حتی وقتی که ناراحتت می کنم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ دارد از نگاهم باران می بارد، برای تو، برای...

 

 

" می خواهم یک اعتراف بکنم "

 

می دانم نیازی به اعتراف نیست. تو خودت از همان ابتدای دنیا به این حقیقت پی برده ای و اما اعتراف سبز من: وقتی تو در کنارم هستی، من خوشحالم.

این را می گویند: عشق واقعی در یک دهکده کوچک جهانی!

 

 

" وقتی به تو فکر می کنم، شعر دست از سرم بر نمی دارد "

 

من مطمئنم یکی از همین روزهای خدا، فاصله هزار شالیزاری بین من و تو، می شود یک شالیزار. من قدم می گذارم در هوای سبز و می ایستم رو به روی لبخند همیشه مهربانت...

و من و تو، در یک غروب ساده و بارانی/ بی دغدغه ترافیک و.../ عاشق هم می شویم، زیبای زیبا!!!

 

 

" خواهش می کنم این قسمت را هیچ وقت فراموش نکن، متشکرم "

 

هزار بار دوستت دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 19:21  توسط بانوی بی قرار  | 

 

در کمال خونسردی گفتی که

عشق برای تو

چیزی شبیه دستگاه عابر بانک است!

و من نیز برای سومین بار

شماره ی رمز را اشتباه وارد کردم

تا مجبور شوی در شعبه قلبت

چند روزی بیشتر میزبانم باشی!!!

+ نوشته شده در  شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 19:38  توسط بانوی بی قرار  | 

 

سرافراز از فتحی بزرگ

پا به انفرادی قلبت نهادم.

کلمه ای در خور احساسم نمی یابم

حال که یادگاری های

نوشته بر در و دیوار را می خوانم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اردیبهشت1389ساعت 23:54  توسط بانوی بی قرار  | 

 

در خیابانی بدون درخت

روزی خداوند پرنده ای به سراغم فرستاد

تا دوباره ثابت کند، حواسش به من هست!

و من نیز به نشانه قدردانی از آن لطف بی کران

 آستین پیراهنم را...

هنوز نشسته ام!!!

+ نوشته شده در  شنبه 28 فروردین1389ساعت 15:41  توسط بانوی بی قرار  | 

 

هیچ تفاوتی نمی کند اگر ابرها...

درست بالای سرت باشند!

شادی ات را به روزی آفتابی موکول نکن.

به تمام مقدسات سوگند،

آسمان با احساس زمینی تو

آبی می شود!!!

+ نوشته شده در  شنبه 21 فروردین1389ساعت 19:58  توسط بانوی بی قرار  | 

 

بخاطر یافتن مقصر...

زندگی ات را تلخ و سیاه نکن.

بگذار آن چه در پایان یک عشق به جای می ماند

خاطرات خوشی باشد

از لحظه هایی که دیگر

برای هیچ کدامتان تکرار نخواهد شد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 فروردین1389ساعت 9:48  توسط بانوی بی قرار  | 

 

ماییم و هفت سینی که مثل هر سال

شش سین دارد!

چرا که سبزی حضور تو،

در خانه نیست!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 19:29  توسط بانوی بی قرار  | 

 

دست و پایم را به تخت ببندید!

باید این عشق را

ترک کنم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1388ساعت 11:53  توسط بانوی بی قرار  | 

 

ساده بودم

               ساده

ساده مثل کف دست

من نمی دانستم ساده بودن سخت است !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 13:38  توسط بانوی بی قرار  | 

 

لبت را بر عشقانه ترین بوسه ام بسپار

من امشب در اغوش مرگ خواهم خفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اسفند1388ساعت 11:18  توسط بانوی بی قرار  | 

 

نه! نرو! صبر کن

قرارمان این نبود

باید سکه بیندازیم

اگر شیر آمد، تردید نکن که دوستت دارم

اگر خط آمد، مطمئن باش دوستدارت هستم

. . . صبر کن، سکه بیندازیم

اگر دوستت نداشتم، آن وقت برو!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1 اسفند1388ساعت 11:37  توسط بانوی بی قرار  | 

 

دیشب به صدای باران فکر می کردم

و این که چقدر عاشق بارانم

و چند وقت است زیر باران راه نرفته ام.

و تو چقدر شبیه بارانی...

دیشب به صدای امواج دریا فکر می کردم

و اینکه

چقدر عاشق دریایم

و چند وقت است که دل به دریا نزده ام.

و تو چقدر شبیه دریایی...

اگر خدا بخواهد

باران و دریا

در همین نزدیکی است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 21:48  توسط بانوی بی قرار  | 

 

وقتی غرورت را

از حجاب گیسوان سیاهت بر می داری

به سرخی لبانت آغشته می کنی

در ظرفی از شیشه ی دلت می گذاری

و به سمت دست هایی که

حتی یک لحظه تو را نمی شناسند

تعارف می کنی ،

لحظه ای که

دستانت می لرزد

سرت گیج می رود ...

 و در میان هق هق بغض های نشکسته ات

چگونه می فهمی

صدایی که شنیدی

شکستن قلبت بود

یا غرورت ...

...

ه ی چ

ه م ی ن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 14:6  توسط بانوی بی قرار  | 

 

اشک هایت را پاک کن بانو ...

بخند ...

حالا بیشتر شبیه خودت شده ای !

شبیه رویای کودکی

بخند بانوی ابر و لبخند

بخند ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 15:42  توسط بانوی بی قرار  | 

 

به اندازه چای داغ شب های امتحان

دوستت دارم. اما...

اضطراب نمی گذارد

نه گرمایت را حس کنم

نه آرامشت را !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 16:46  توسط بانوی بی قرار  | 

 

عطری که به پیراهنت زدی

قسمم را شکست

تو بوی بهشت می دادی و

حالا من نزدیک جهنمم ...

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1388ساعت 12:4  توسط بانوی بی قرار  | 

 

اینجا همه چیز تو را کم دارد...

همه چیز تو را فریاد میزند..

وقتی برای این همه دلتنگی جوابی نداری

.

.

.

سکوت!!

پ.ن: بانو خسته است, فقط کمی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 19:10  توسط بانوی بی قرار  | 

 

آن قدر دل اتم پر بود

که با شکافتنش دنیایی لرزید

دل من نیز پر بود وقتی شکست

ولی سکوتی کرد

که به دنیایی می ارزید!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت 12:23  توسط بانوی بی قرار 

 

روی دیوار مقابل پنجره ات

قلبی کشیدم زیبا

تا ارزش عشق...

همیشه در خاطرت باشد

امروز کسی را دیدم که روی قلبم می نوشت:

زباله هایتان را

در این محل نگذارید!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت 12:22  توسط بانوی بی قرار 

 

لبخندت را

               برای داوینچی

و رازهای عاشقانه ات را

                                    برای ون گوگ بفرست

برای من

تنها

به اندازه گنجاندن یک نام

         در قلبت

                           جا بگذار. . .  

 

send your smile

to Da Vinci

your romantic secrets

to Van Gogh

but for me

just make room

in your heart

enough for one name

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت 23:1  توسط بانوی بی قرار  | 

 

sms های عاشقانه ام را

که فقط برای تو می نوشتم،

برای همه می فرستادی!

دنیا را عاشق کردی و خود،

از هفت دولت آزادی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 دی1388ساعت 15:57  توسط بانوی بی قرار  | 

 

ای خوب من زندگی آمدن و رفتن نیست....!

خاطره ها هستند. گاه تلخ و گهی شیرین و غریب.

بیا قدر بودن ها را بیشتر بدانیم!

پنجره قلبت را به روی این دوست داشتن باز کن....!!!

زندگی میگذرد..تند و آسان و سبک....

آنچه در ما جاریست این همه فاصله نیست!

بیا قدر دوست داشتن را بیشتر بدانیم.

عاشق هم باشیم..عاشق بودن هم..عاشق ماندن هم..عاشق شادی و هر غصه هم...

بیا با هم این احساس ناب را تجربه کنیم

عشق را سر بکشیم...

زندگی میگذرد....!

هیچ چیز زیباتر از این دوست داشتن و نگرانیهایش نیست.....باور کن!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 10:0  توسط بانوی بی قرار  | 

 

هر چه

به سادگی تو

می اندیشم

بیشتر

به سادگی خود

پی می برم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 دی1388ساعت 17:13  توسط بانوی بی قرار  | 

 

خسته ام...

به اندازه تمام نبودن هایت به اندازه تمام ندیدن هایت

به اندازه تمام روزهای نیامده  تمام بغض های نشکسته....

به وسعت نبودن دستانت به اندازه داغی لبانت

خسته ام.....!!!

+ نوشته شده در  شنبه 12 دی1388ساعت 10:7  توسط بانوی بی قرار  | 

 

عشق اگر وجود داشته باشد

اولویت اول زندگی آدم می شود.

پس... نگو عاشقمی

وقتی به فکر همه هستی،

جز من!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 15:53  توسط بانوی بی قرار  | 

 

هوای دلمان گرفت ...

نماز با ر ا ن خواندیم ...

بغضمان ترکید ...

با ر ا ن بارید ...

حالا نگاه کن !

کمی آن طرف تر

سجده ی شکر رنگین کمان را ...!

زمین خیس از خدا شده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 11:57  توسط بانوی بی قرار  | 

 

شعرهایت را

برای

کسی که

عاشق نیست

نخوان !

عطر شعرهایت را

نمی تواند نفس بکشد ...

گنگ می ماند !

عطر احساست را

ارزان نفروش ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 11:51  توسط بانوی بی قرار  | 

 

پزشک برای بیماری که

به بهبودی اش امیدی نیست

آخرین نسخه را می نویسد:

" جمله ی دوستت دارم.

هر ۸ساعت یک بار "

زیرا این تنها دروغی است که

می تواند رابطه ای عاشقانه را

زنده نگه دارد

نمی دانم تا کی؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 9:33  توسط بانوی بی قرار  |